خانه که نمیشد اسمش را گذاشت. دستکم اما سقفی برای بالاسر
داشت. گوشهی حیاط، حصیری پوسیده و نصفهنیمه افتاده بود که پیرمرد و زنش گاهی
رویش مینشستند و گُلی میگفتند؛ تا شبهنگام پسرشان بیاید و از تنهائی درشان
بیاورد.
زن، آبی از حوض به
صورت زیبایش زد و پرچم سیاه را از کنار حوض برداشت. با همان دستِ خیس، خاکش را
گرفت و نگاهی معنادار به شوهرش انداخت.
پیرمرد سرش را
پائین انداخت و گفت: زن! خودم هم واماندهام. نمیدانم چه کنم؟! فردا اول محرم،
به هوای هر سال، دوباره مردم سرازیرِ این خانه میشوند!»
زن ادامه داد:
خانهای که یک ماه دیگر، باید تحویل صاحبش دهیم و پلاسِ بی پلاسمان را جای دیگر
ببریم!»
پیرمرد گفت: زن! بهخدا اینها اصلاً مهم نیست! کسی چه میداند
که من آه در بساط دارم یا ندارم. حرف این است که اگر بیایند و وضعِ والذّاریاتِ
مرا ببینند، آبرو برایم نمیماند. از طرفی هم، مردم به این روضهی دهه اولی عادت
کرده اند! اگر مثل هر سال، این پرچمِ سیاه را، بالای در خانه نبریم؛ دیگر چه سری
میانِ در و همسایه بلند کنم؟! حسینجان! نپسند که بیآبرو شوم!»
چشمانِ مرد بیچاره پر از اشک شد و بلند بلند گریست!
ادامه مطلبسبوی چهل و نهم: «پرده نشینِ پاکی»
خانه ,پیرمرد ,انداخت ,مردم ,سیاه ,سال، ,گفت زن ,هر سال، ,است که ,که اگر ,اگر بیایند
درباره این سایت