غیر از دیلینگدیلینگِ
زنگولهها و خسخسِ پای شترها، باقی همه سکوت بود و سکوت. کاروان اهلبیت آرام آرام
پیش میرفت. اما با عزّت و احترام. کسی از نازدانههای پیامبر اگر لب تر میکرد؛
کاروان فرود میآمد و محافظان میدویدند و خیمهای بلند میکردند و عقب میایستادند
تا این پردهنشینانِ عرشِ الهی، بیتشویش پیاده شوند. کسی اگر قطرهای آب میخواست؛
دهها مشک جلوی چشمانش حاضر میشد.
مادر دردها» به عادت
همیشه، بیاختیار نگاهی از کجاوه بیرون انداخت تا در جبههی کاروان برادرش را
ببیند و تپشِ قلبش تند شود. اما برادری نبود و ذوالجناحی. آن بانو با چشمان بیرمقش،
در جای خالی برادر؛ بشیر» را دید که به اطرافیانش میگفت: کسی میانِ کاروان
نِ آلالله حرکت نکند. یا از پس کاروان بروید یا از پیش آن.» زینب ـ سلام خدا
بر اوـ باز نگاهی به عقب کاروان انداخت و انگار کرد که مثل همیشه، برادرش عباس را بیند
اما جای او هم واپسین یاران بشیر را دید.
کاروان آنقدر ساکت
بود که چون قبل از شهادتِ حسین. اما صورتها کبود و زخمخورده، گونهها نیمسوخته،
موها سپید و شترها با کجاوه و جهاز.
سبوی چهل و نهم: «پرده نشینِ پاکی»
کاروان ,کسی ,برادرش ,کجاوه ,پیش ,نگاهی ,یا از ,را دید ,سلام خدا ,خدا بر ,بر اوـ
درباره این سایت